وقتی شنیدم رفته ای از شهردنیا برایم مثل زندان شدچون عابری خسته دلم ناگاهراهیِ سرما و زمستان شد
چیزی مرا از عمق تاریکیسمت جهانی تازه هل می دادچیزی که آنرا شعر میخواندندچیزی شبیه یک بغل فریاد
یادم نرفته برف می باریدآن شب کشاندم سمت در خود رادیگر نمی لرزید دستانمروحم نمی فهمید سرما را
خیره شدم به آسمان شبعطر تنت پیچید در شعرمبا دانه های برف باریدیبوسیدمت آهسته در فکرم
حس می کنم مُردم، ولی خوبممانند
برچسب: نویسنده: مهدی حسینی تاريخ: شنبه 30 اسفند 1399 ساعت: 7:17
برچسب: نویسنده: مهدی حسینی تاريخ: شنبه 30 اسفند 1399 ساعت: 7:17
برچسب: نویسنده: مهدی حسینی تاريخ: شنبه 30 اسفند 1399 ساعت: 7:17
خواب دیدم تو را که می آییروز سردی که برف می آیدبا سکوتی درون چشمانتیک بغل شعر و آسمان شایدمی کشم سمت خود خودم را بازمی نشینم کنار تنهاییممی نویسم برای خود شعریمی خزم توی غار رویاییمتوي شهری که از تو خالی ماندگم شدم توی خواب و بیدارینیمه شب از دلم چه میخواهیآه شعرم مگر مرض داریمی زنم از خودم شبی بیرونمثل نعش پرنده ای پرپرمی دوم تا ته همین کوچهمی رسم خط آخرم، آخررد پایت گرفته در آغوشبرف و سرما، خز
برچسب: نویسنده: مهدی حسینی تاريخ: شنبه 30 اسفند 1399 ساعت: 7:17